|
خنده های مخملی ات روبان سرخی ست کشیده تا چکمه های چرمی به نشانه ایمان به نشانه قدرت شرمت، بیداد میکند در زیر چادر گُلیات... رهایش مکن بانوی مشکی پوش
آن شبها قبل از اینکه بخوابم، بهشت را گز میکردم « با تو » و چه عطر دلنشینی داشت... ای کاش، مادرم هیچوقت چادُرت را نمیدوخت.
فاصلهها رنگ میبازند در تکرار معصومانهی لحظات بغض گونهی خیالِ سادهی چشمانت. کاش حُکم شود : «خواب _ حرام»...
این اولین تجربه وبلاگ نویسی منه ببخشید اگه همش کمبوده... امیدوارم راهنمایی های شما دوستان، کمکم کنه.
بنام خدا |
درباره من
کلا از اول اشتباهی بودم. هفت ماهه به دنیا اومدنم اولیشه. دانشجوی(متنفر از) حسابداری-عاشق شعر و موسیقی(خصوصا سنتی)- ...مامانم میگه صدات خوبه
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآذر ۸٧آبان ۸٧ نویسندگانعلیرضا حشمتیپیوندهاقالب های نایت اسکین پیوندهای روزانه
|